تبليغاتX
امشاسپند هیوروتات

امشاسپند هیوروتات

ما هیچ، ما یک نگاه

عشق را می شد از نگاهت خواند، اما هیچ نگفتی. گذشته هایت را به آینده پیوند می دادی و همیشه در تردید بودی. جاودانه می اندیشیدی و با خود از هراس های نهانی می گفتی. دستانت لرزان و آرام بود، اما قرار نداشت. پاهایت نای رفتن نداشت، اما سودای دویدن داشتی. با خودت بارها از رهایی و پرواز گفته بودی، اما بالی ترا نبود. آن آخرین دیدار یادم هست که با دستی پر آمده بودی و سرودی داشتی. با خودت زمزمه ها داشتی. در همان یکدم، در همان آن بشکست هرآنچه می خواستی. نگرانی از نگاهت و لحنت مشهود بود. من از آغاز می خواستم بگویمت آری، اما چه کنم که با خود به این نیاندیشیده بودم. رفتی و مرا در دوراهی و تردید مختار انتخاب نمودی. در دل شوری سودای دودلی، بروم یا نروم دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:5  توسط امشاسپند  |  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من هم بی می ناب زیستن نتوانم. تمام و ناتمام، همیشه همراهی می کنندم تا خویش خویشم تمام کنم، همه ناتمام ها را. آتشی زبانه می کشد، می سوزاند، می خشکاند و می برد. تمام و تمامم! سوختن از کنار راستی، آتش کشیدن و زبانه کشیدن درستی. من هستم، همان بارها تیپازده، که اینک بارها می گدازد از آنچه لگدمال نموده. دریافتیم، گذاشتیم و رفتیم. حالا بگویمت که راهی نیست، مجالی نیست و این واپسین نگاه است. در این دم نهایی، این دیدار پایانیم همآره خاطره سان در می یابم. آغوشت نیست که بیارامم. دست و پایم مجال رفتن ندارند. هنوز تا سحر در کمین ستاره ها نشسته ام، فروغی اما نیست. بریده ام و رفته،ستاره هایی را که چیده بوده ام، اینک پس داده ام. خاطره هایشان مرا بس است، مرا بس بس است. شتابان راهم و راه می شتابد. گمراهم و گمراهی می خندد. به تمام رسیده ام و ناتمامم. فروغی از تو نیست اینکم. بدرود همیشگی ام بدرقه راهت باد، زندگیم همین است. تمام شد همه می های ناب، تمام شد همه توانایی زیستنمان، تمام!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:36  توسط امشاسپند  |  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از دشت که گذشتیم، آنطرف تر، کنار نهر روان، جایی که سبزه زاران را افقی نادیدنی بود. باد آرام در میان گیسوان زربف دشت، مواج می گذشت. شاخه هایی بسیار، راه موریانگان را بسته بودند. قناریان خوش خوان، دهان بسته، آرام، هر از چندی آوازی می دادند و نگاهی عمیق از پس بود. دختر آسمان لبخند زنان پوستمان را نوازش می داد. صدای آرام رود، خروشانی شاخه های درخت بلندی که در میانه بود را همراهمی می نمود. بر فراز آن شاخه اما کبوتری تنها، با نگاهی نگران چیزی را می جست. کنجکاویمان ما را به آغوشش کشانید. دلمان را به دریا زدیم و رهسپارش گشتیم. بالاتر که می رفتیم، آن سرسبزی لطافتی دیگر داشت. حالا شبهی بود از آنهمه نغمه. به کبوتر که رسیدیم در گوشمان آرام زمزمه ای نمود. ناگه بیادآوردیم، ناگه فریاد برآوردیم، ناگه همه چیز را درهم آمیختیم. ما بودیم و حقیقتی همراه. حکایت اما همان داستان همیشگی بود. داستان تلخ جنگلی در آتش و شب و دود و ابهام. داستان پوچ زندگی، که در دستان خشک زمین اسیر قفسی شدست و راهی جز دویدن و دویدن او را نیست. حکایت، حکایتی دراز از همیشگی ما بود. همان تردید و دلهره و باز و باز. ما بودیم و همان ها. ما بودیم و دیگر هیچ و باز نغمه کنان می خواندیم و می گریستیم. از بد حادثه و از کمینگه عمر. از بودن و از تکرار. از تکرار و از شب. از شب و از دلهره همیشگی جنگل. و در آخر بازهم می گوییم هیچ. هیچ از این همه و هیچ از هیچ، بدرود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 0:52  توسط امشاسپند  |  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

راهی شوی، دغدغه هایت در کنار. نگهی به پس و پیش کنی، دگربار و دگربار. آتشی در میان است و تردیدی همآره. چه راه بر خود بندی، چه بسیار پیش روی. اندکی دگر نومیدانه گوشه چشمی بر آب و آتش داری، غمگنانه با خود سخن گویی. بر می آشوبی و هرآنچه ایستانده ای برفکنی. پیاله اش برگیری و پیاله ای دگرش گذاری. نوشته بودی زمان می گذرد، خواندم چه بسیار است که زندگانی چون بادی بهاری. نگاشتی زمانه آبستن حوادث است، خواندم زندگی در گذر تغییر. باری دگر نگاهی است و نگران. راه از راه که نشناسیم، پیاله هر کس که پر کنیم، نگه جز پیش پا را چون بیش ننمایم! همین شود که می گذرد، حالا تو هستی و همین! برپاخواهی خواست، بی اختیار ره می سپاری! همه را و همه را. دست و پای تکان دهی، عشوه گری زمانه اسیرت نموده! فریب درنگ خویش خوری. راهت جداست و این آخر. سلام و والسلام.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 17:59  توسط امشاسپند  |  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آرام آرام دور شدیم! آرام آرام سرمان را بر زمین گزاردیم! آرام آرام رفتیم و رفتیم! آرام آرام از برم شدی! دیگر مجالی نیست، همین نیمه شب برایم عمری صلابت آورد. همین یک آن که دیدمت، شادی هایم چه پاک به پایت رفت. با خود که گویم دیگر چه مجالی است که به دنبالت باشم. دیگر دست دستم نگذاشته بودی، لبانت بی رمق، نگاهت بی انتها! مرا واگذاشتی. رفتی، خرسند بودی که باشی. پاسخ همان است، و رویم به دلم است، که به گیسوی پریشان تو که رسد، جنب جنبان، می خواهدمت. همین یک لحظه آخرین لحظه ام است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 4:4  توسط امشاسپند  |  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همین سه روز برایم کافیست! همین سه روز بی تابی و در انتظارت بودن کافیست. رفتی و نگاهی هم به پشت سر ننمودی. آرام آرام، غمگینانه رفتی. حالا ساعت هاست که انتظارت را دارم. برایت می خوانم، برایت می نویسم و آرام در برابرم در کنارم و در یادم هستی. چه نوروز غم آلودی است این چند روزه. دلم را به تو سپردم، مگر عشق چه بود. چه شبها و روزگارانی که صدایت ننمودم، چه امیدوارانه به لب هایت چشم می دوختم. از چشمانت چنین می خوانم که تنهایم خواهی نهاد. تو ای پری کجایی، که رخ نمی نمایی! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 1:12  توسط امشاسپند  |  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من! نگاهت در امتداد شب که همآره مرا می خواند! سکوتت که با دلهره از نافرجامی همراه گشته! و ندایی که از تنهاییت با من می گوید! ترا نداشتم چه می کردم، ای بهارانم؟ چونان ابر بهاری می گریی از آنچه برتو می گذرد. چنان نفس در سینه می خوری که یارای سخن گفتنم نیست. بغضی در گلو داری که مرا نشان سالها تنهایی دهد. آهسته آهسته و نفس نفس زنان، بریده بریده و ناخوانا!، گویی همین یک دم آخر است. آهسته چشمانت را ببند، مرا می بینی. آهسته لبانت را بالا بیاور، لبهایم را احساس خواهی نمود بی درنگ. دستانم که همیشه بر دستانت بود، دستانت را نوازش می نمایم. سرم را بر سینه مرمرینت می گذارم، احساس نمی کنی؟ آهسته دستانم را بر شانه هایت کشم. آهسته با دستانم موهایت را شانه کشم. چشمانت را ببوسم، ابروانت را حس می کنم، احساس زیباییست. هزاران بوسه نثار آن زیباگونه هایت نمایم. روا نیست لبانت را نبوسم. آه آن دو سیاهه بی انتها مرا به اوج کشاند، به پروازم دارد. آن انگبین را بیاشامم، هر روز، صبحدمان که برپا خواهم خواست. همیشه دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:53  توسط امشاسپند  |  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ضجه زنی، پای کوبی! عاشق می شوی، حاشا که حاصلی رسد ترا! به هر گیسوی زربف که رسیدی عاشق شدی، براق شدی، رفتی، ناله کردی، غوغا نمودی. کجاست بگو مرا؟ همانی که تمامت را در پایش ریختی، همانی که به ناگه آمد و دلت را به بند کشید، گرز گرانش بر قلبت کوبید و رفت. همانی که قسم قسم ترا دوست داشت. آغوشش آیا هنوز پابرجاست؟ شیون کنی، سربرطاق کوبی! تنها شدی، کجا یافتیش؟ همانی که زندگانیت را به آتش کشید، زخمت را مرهمی نیست! دیگر عاشق شدن، ناز کشیدن فایده ندارد! دل بندی و دل بریدی؟ دیگر هیچ ترا نرسد جز آهی و گزندی از عشق. دیگر چه می خواهی؟ به هرکه رسیدی دستت را نمودی، اکنون چه خواهی کرد؟ حالا که پیر و فرتوت به کنجی می نشینی و ساعت ها خیره شوی به خیره سری هایت. دیگر ترا هیچ مجال عاشقی نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:18  توسط امشاسپند  |  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در پس زمینه نوایی از دل تنگ و بی رنگی و سردی خواند. آه و درد و بی نوایی، شب تار و چشمانی خاموش مرا به اوج غصه ها برد. گر نوازش قطراتت صورتم را نوازش ننماید ای باران بی انتهایم! گر چشمانت را سوی دگری نمایی، ای روشنی بخش زندگانیم! گر تو هم همان راه دیگران رفته را باز روی! مرا همچون طوفانی پرگرد، که مستیش را از نوازش های صدای تو در می یابد، در بیابان بی انتهای دوری رها خواهی نمود. نمی ترسی که مرا باز هم زکف دهی؟! باز هم که بخوابی، باز هم که نپویی، باز هم که به ره نیایی! باز مرا خوانی؟ یادت نیست که بر دیوار همراهم هستی؟ یادت نیست آیا که هر صبح دمان تا شباهنگامان در کنارم و در برابرم هستی؟ تو می گریی! تو دلتنگم هستی! پس چرا نمی آیی؟ چرا سستی نمایی و کاهلی؟ یادت در دلم غوغا نموده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 0:48  توسط امشاسپند  |  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نوشته ایست ناب از دوستی گرانمایه که با پیامی خصوصی ارسال گشته است:

دیگر دلهره ای نیست. دیگر تردید ندارم مدتی است آن را پشت سر نهاده ام. آن زمانی که دگر باره همچون نوزاد، عاری و تهی از افکار پوچ گذشته چشم به اطراف گشودم. آنگاه بود که خواستم دوباره متولد شوم...

آری از تولد دوباره ام اندک سالی است می گذرد، من که جانی دوباره یافته بودم چرا کنون تشویش را استقبال کرده ام! آنچه سالهای سال به دنبالش بودی سرابی بود که ناخواسته جستجویش می کردی، ناشناخته می پرستیدی، نادانسته مپذیرفتی و تو را یارای جدالش نبود. کنون که جانم با نفسی تازه همراه است باید برخیزم! گذشته ام را به آب می سپارم نه به باد. آینده زیباست در آن نشانی از تردید نمی بینم." (سه شنبه 6 اسفند1387 ساعت: 21:47)
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 19:58  توسط امشاسپند  |  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin